سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
عشق

عشق


love 86

سکوت یعنی یه حرف ک رو دلمه ، یه اسم ک رو لبمه ، یه شرم ک تو چشامه

و یه ارزو ک تو قلبمه ، سکوت یعنی ...

+ نوشته شده در شنبه 21/3/90ساعت 9:4 عصر توسط محمد مهرگان نظرات ( ) |


love 85

با تو غزل ستاره ها نورانیست

دل در نگاه تو ، زندانیست

نگذر ز بهار ، باغ احساس

چون بی تو تمام لحظه ها بارانیست .

+ نوشته شده در شنبه 21/3/90ساعت 9:3 عصر توسط محمد مهرگان نظرات ( ) |


love 84

خدایا چرا برای چیدن یک گل ،

منت صد خار را باید کشید ؟

+ نوشته شده در شنبه 21/3/90ساعت 9:0 عصر توسط محمد مهرگان نظرات ( ) |


love 83

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید


فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش


از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق


شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را

+ نوشته شده در شنبه 21/3/90ساعت 8:58 عصر توسط محمد مهرگان نظرات ( ) |


love 82

یک قلب کوچک دارم که درونش یک دنیا عشق است....


همین قلب کوچک یک عالمه دوستت دارد


می تپد برای تو ، شکسته است بدون تو ، دلتنگ است از دوری تو ،


خوشبخت است در کنار تو ، تنهای تنهاست به عشق تو

+ نوشته شده در شنبه 21/3/90ساعت 8:56 عصر توسط محمد مهرگان نظرات ( ) |


love 81

تنها با از خودگذشتگی برای دیگران می توان جاودانه شد

+ نوشته شده در شنبه 21/3/90ساعت 8:48 عصر توسط محمد مهرگان نظرات ( ) |


love 80

عشقبازی به همین آسانی ست...

 


که دلی را بخری



بفروشی مهری



شادمانی را حرّاج کنی



...رنجها را تخفیف دهی



مهربانی را ارزانی عالم بکنی



و بپیچی همه را لای حریر احساس


گره عشق به آنها بزنی


 


+ نوشته شده در شنبه 21/3/90ساعت 8:47 عصر توسط محمد مهرگان نظرات ( ) |


love79


ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ، ویرانه نه آن است که فرهاد فروریخت 

 

، ویرانه دل ماست که با هر نگه تو ، صدبار بناگشت و دگر بار فروریخت


+ نوشته شده در یکشنبه 1/3/90ساعت 11:12 عصر توسط محمد مهرگان نظرات ( ) |


love78

آنقدر هم ساده نیستیم که نفهمیم کسی ما را دوست دارد


ولی چون رسم این چنین است که کسی را که دوستمان دارد بشکنیم

 

 خودمان را به سادگی می زنیم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1/3/90ساعت 11:10 عصر توسط محمد مهرگان نظرات ( ) |


love77

خواهم که در این غمکده آرام بمیرم


گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم


خواهم ز خدایم که به دلخواه بمیرم


یعنی که تو را بینم و آنگاه بمیرم....

+ نوشته شده در یکشنبه 1/3/90ساعت 11:9 عصر توسط محمد مهرگان نظرات ( ) |